|
کمپین یک میلیون امضا در اراک |
در جهت اهداف کمپین یک میلیون امضا (تغییرقوانین تبعیض آمیز)
|
درباره وبلاگ
![]() لوگو ها
![]()
پیوندهای روزانه
نخستين زن ايراني به قطب جنوب سفر كرد
پیوندها
تغییر برای برابری (آدرس جدید)
|
وقتی از محل کارم بیرون آمدم کمی بالاتر یک زن و مرد داشتند با هم بگو مگو می کردند مرد بچه را به بغل گرفته بود و داشت به زن فحش می داد از قیافه و صدای مرد هم معتاد بودنش معلوم بود. وقتی کمی از آنها فاصله گرفتم صدای جیغ زن باعث شد که برگردم مرد با یک چیزی شبیه جعبه آچار داشت می زدش . دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم و رفتم سراغ مرد بهش گفتم اگه جرات داره یکباره دیگه الان توی روی من دستت رو روش بلند کن تا بهت بگم . اونقدر عصبی بودم که حاضر بودم همان جا باهاش درگیر بشم . زنش می گفت خانم این دیوانه است ولش کن برو . مرد هم شروع کرد به گفتن اینکه چیه دنبال شوهر می گردی آمدی وسط دعوای ما . بهش گفتم حتما هم به خاطر تو آمدم که کمکت کنم زنت را بزنی آخه یک کمی نگاه خودت کن ببین تا گردن توی لجن فرو رفتی . یکی از دوستانم به سراغم آمد و از دعوای اونها دورم کرد گفت اینجا محل کارته از فردا همه به هم نشانت می دهند . آره از فردا همه می گویند این دختره توی دعوای خانوادگی مداخله کرده نمی گویند که تو رفتی به داد یک زن برسی که کتک نخوره . من هیچ کاری نتوانستم بکنم و صدای جیغ زن (که حتما به خاطر بچه اش مانده بود و کتک می خورد) هنوز می آمد ومن تا خانه اشک ریختم برای خودم برای اون زن و برای آدم هایی که فقط مانده بودند و کتک خوردن زن را نگاه می کردند که لابد مثل من انگشت نما نشوند که به کمک رفته اند . اصلا حواسم به خواهرم نبود خواهری که ۲ سال زندگی کرده بود چون دوستش داشت و توی این دو سال یکبار کارش به بیمارستان رسیده بود که دوستهای شوهر خواهرم به اصرار برده بودنش بیمارستان و به خانه ی ما در اراک زنگ زدند . خواهرم در شهر دیگری زندگی می کرد. پدرم شبانه راه افتاد و صبح وقتی رسیده بود با دیدن خواهرم ساعت ها اشک ریخته بود و از پرستارها پرسیده بود چرا اینجاست چرا این جوریه و گفته بودند شوهرش زدش . پدرم زنگ زد و گفت فقط زودتر بیا و خواهر دیگرم گفت من می روم . وقتی رسید و از بیمارستان به من زنگ زد فقط گریه کرد و گفت نمی دانم بازم هم می تونه راه بره یا نه . خواهرم بهتر شد اما باز با التماس کردند ها و اشتباه کردند های شوهرش دوباره برگشت و از رسیدن شوهرش اون را به دادگستری برد و رضایت داد . و دفعه بعد و بعد و بعدو ... را به ما نگفت تا وقتی که با یک چشم ورم کرده و قرمز که خون ازش می آمد برگشت پیش ما برای همیشه . خواهرم آن شب انگار خودش را می دید و او هم همراه من گریه کرد شاید درد آن زن را حس می کرد.
|
فهرست اصلی
کمپینی ها
تغيير برای برابری آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
خرداد 1388 امکانات
|
حق چاپ برای وبلاگ کمپین یک میلیون امضا در اراک محفوظ و با ذکر منبع استفاده از مطالب و محتوای وبلاگ بلا مانع است